موضوع اسلام و نفوذ فرهنگ عرب در تحول تمدن و شکل گرفتن تاریخ و فرهنگ ایران بحثیست که به آسانی پایان پذیر نخواهد بود.

از یکسو تعصبات و سلیقه های شخصی، و از سوئ دیگر نداشتن دانش لازم در باره تاریخ تمدن و جامعه شناسی، اینگونه مباحث را از مسیر خود منحرف کرده و نتیجه ای جز کدورت و رنجش میان بازیکنان صحنه بر جای نمیماند.

قلم پردازی های شاعرانه و برون ریختن احساسات بظاهر میهن پرستانه ممکن است برای تسکین درد عقده های رنج آور درونی مفید باشد، ولی اینگونه تظاهرات نمیتواند نقش مثبتی در مطالعه و تحقیق علمی موضوع مورد بحث داشته باشد.

برای کسانی که واقعا علاقمند به تحقیق در این رشته هستند آثار بسیاری از دانشمندان و متخصصین و مورخین در دست است که مطالعه آن، قبل از جر و بحث در این موضوعات، بدون تردید لازم و واجب است.

در نوشته های قبلی در این زمینه به بسیاری از اشتباهات ناشی از کم اطلاعی منتقدان سهل انگاراشاره کرده بودم. البته نمیتوان انتظار داشت که فقط کسانی حق اظهار نظر در این مقوله دارند که در رشته های مربوط به تاریخ تمدن و تحول مذاهب درجه فوق لیسانس کسب کرده باشند. ولی لا اقل میتوان از نوشته های دانشمندانی که عمری در این زمینه ها تحقیق کرده اند استفاده نمود و از بینش آنان بهرمندشد.

گفت وگو وجروبحث دراینکه آیا دین اسلام بضرب شمشیر برملت ایران تحمیل شده بود و آیا زبان و فرهنگ عربی‌ تمدن درخشان ایران راآلوده ساخته و بسوی تاریکی کشانده نباید بر پایه تراوشات احساسات شخصی‌ ویا به اصطلاح خیابانی "بخار معده" بنا‌ گردد.

برای علاقمندانی که فرصت مطالعات عمیق در این رشته ندارند، کتاب تازه ای به زبان انگلیسی‌ تحت عنوان جهانی‌ بدون اسلام که نویسنده آن گراهام فولر می‌باشد چاپ شده که این مطالب را با دقت و تیز بینی‌ تجزیه و تحلیل نموده است.

A World Without Islam, by Graham E. Fuller

ترجمه این کتاب بزبان فارسی‌ خدمت بزرگی خواهد بود به جامعه فارسی‌ زبان در ایران و در خارج از ایران که کمک چشمگیری در بر طرف کردن کج بینی‌ های ناشی‌ از "کم سوادی" فرهنگی خواهد نمود.




بازگشت باستان گرایان

September 30, 2011

 

چندی پیش مقاله ای زیرعنوان باستان گرایان گمراه در پی یک هویت ایرانی نوشته بودم که همانطورکه انتظارداشتم احساسات عده ای از ایرانیان مقیم امریکا را برنگیخته بود.

من البته تردیدی درایران دوستی ‌ این آقایان و بانوان ندارم و اتهاماتشان را حمل بردشمنی شخصی ‌ ایشان بمن نمیکنم. چه بسا سرزنشها، بد گوئیها و اتهامات نمودار اغراض شخصی ‌ نبوده و محرک اصلی ‌ آن عدم تفاهم و کم دانی ‌ یا شاید نا دانی ‌ باشد.

بقول شاعر: آنکس که نداند و نداند که نداند - در جهل مرکب ابدالدهر بماند .

ولی امیدی هست برای انانکه نمیدانند و میدانند که نمیدانند. طرف گفتار من با این افراد است.

آقایان و بانوان عزیز، چرا خودتان را ایرانی تراز من میدانید؟ حال کار نداریم که آنها که ازایرانشان گریخته و به عناوین مختلف در مغرب زمین لانه کرده ا ‌ ند سزاوار نیست بیش از اندازه سنگ وطن پرستی به سینه بزنند. لا اقل میتوان گفت منصفانه نیست که این اشخاص خود را از من ایرانی تربدانند . بنا ‌ بر این لازم است به اصل موضوع بپردازیم.

مبحث اصلی ‌ اینست که، بنظر این افراد، چه خصوصیاتی نمودار ایرانی بودن یا عشق وعلاقه به ایران و بزرگداشت تاریخ و تمدن ایران زمین میباشد؟

این سوال بظاهر ساده، پیچیدگی ‌ های مبهم و عمیقی بوجود میاورد که میتواند پاسخ دهنده را ازاقدام به جواب آن منصرف نماید.

درشکایاتی که تا امروزازمنتقدان مقاله ذکر شده بدستم رسیده بدون استثنا، فقط و فقط، نفوذ فرهنگ، زبان و دین عربی ‌ را که در نظرشان تمدن و فرهنگ اصیل ایران را از اوج درخشندگی به اعماق تیرگی فرود آورده عنوان شده است. یعنی اگر تسلط عربها بر امپرتوری ساسانیان چهارده قرن پیش رخ نداده بود امروز ایرانی میداشتیم درخشنده تر و فرهنگی غنی تر و دینی پاکتر و جامع تر.

جریانی که بالاخره مرا وادار کرد که مجددا وارد این بحث شوم پیغامی بود حاوی نوشته ای از احمد شاملو که یکی از جمع " سوته دلان" دور افتاده از وطن برایم فرستاده بود.


من ایرانی نیستم چون نامم عربی ست...
من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند...
من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و
در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک
من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم...
من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و
نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمی روم...
من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و
شادباش میشنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست...؟
من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار
خاندانی میشوم که سرزمینم را گرفتند؛ مردانش را کشتند و زنانش را به
غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم...
من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسی...
من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من میگویم فارسی نه پارسی...
من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند...
من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که
آرزویش هم نمی توان کرد من حسرت ایرانی بودن دارم...

من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشم

چراغ می افروزم.
زرتشت

 

 

در پاسخ به این " سوته دل" متظاهر ولی بیگناه که شاید کم اطلاعی فرهنگی مسبب هیجان احساسات رقیقش بوده، چند سطری به نوشته آقای شاملو اضافه کردم که تا حدی روشنگر گمراهی فکری ایشان بشود.

 

من ایرانی نیستم چون بجای الاغ با اتومبیل و هوا پیما سفر می ‌ کنم

من ایرانی نیستم چون با رادیو و تلویزیون سرو کار دارم

من ایرانی نیستم چون لباس هایم ساخت چین و هند و ویتنام است

من ایرانی نیستم چون ساعت دستم می ‌ کنم

من ایرانی نیستم چون به کامپیوتر علاقه دارم

من ایرانی نیستم چون در بیمارستانی بدنیا آمدم که مجهز به وسائل اروپایی بود

من ایرانی نیستم چون از بچگی بمن واکسن های مختلف تزریق کردند

من ایرانی نستم چون در جملاتم کلمات عربی، فرانسه، انگلیسی، یونانی، لاتین، اسپانیایی و غیره دیده میشود.

 

عکس العمل این اقدام، گستاخی شدید طرف و حملات شخصی ‌ بیرحمانه ای بود که منجر به قطع رابطه بین ما گردید.

جای تاسف است که کنار گذاردن تعصبات شخصی ‌ و باورهای عمیق روانی، هر چند هم خام و بیپایه، در بر رسی مباحث علمی، اجتماعی یا منطقی کار آسانی نیست. قضاوت صحیح و منصفانه در شرایطی که منافع یا احساسات شخصی ‌ قاضی در میان است کاریست بسیار مشکل.

بنا ‌ بر این چگونه میتوان انتظار داشت که متواریان ازوطن که انقلاب اسلامی و اسلامی شدن حکومت ایران را مسئول شکست مالی ‌ و سرگردانی خود میدانند و دین اسلام را مکتبی ضد ایرانی میپندارند طرز فکری جز این داشته باشند؟

اگر بحث در آمیخته شدن کلمات و زبان عربی ‌ در پارسی میانی، ‌ و باین ترتیب " آلوده" ساختن زبان اصیل پارسی میباشد، لازم است بچند سوال جواب بدهیم:

اول اینکه منظوراززبان اصیل پارسی چیست؟ آیا زبانی بعنوان زبان همگانی که در میان تمامی یا اکثر مردم در امپراتوری ساسانی رواج داشت و زبان عربی ‌ جاینشین آن شد وجود داشت؟ اگر منظور زبان پارسی دری است، این زبان محدودیت جغرافیایی خاص خودش را داشت و بهیچ عنوان جنبه عمومی یا رایج در سراسر کشور را دارا نبود. و اگر منظور زبان اوستایی است، این زبان هم مانند چندین زبان دیگر رایج در مناطق مختلف امپرتوری گسترش چشمگیری نداشته و محدود به حوزه تحت تسلط فرهنگی خودش بود.

اگر بخواهیم پارسی میانی را بعنوان زبان اصیل ایرانی انتخاب کنیم، تکلیف قبایل دیگر مانند پارتها، ترک زبانها، بازماندگان ایلامی ها و آنان که هنوزبزبان ارامی تکلم میکردند چه میشود؟ آیا بازماندگان سلوکیها که یونانی میدانستند، یا اشکانیها و یا ترک مغولها تسلط اجباری زبان پارسی دری را میپذیرفتند؟ و آیا نویسنده ای شاملومانند گله ای نمیداشت که چرا بعنوان مثال زبان پارسی دری جاینشین زبان مرسوم و مونوس ایشان شده؟

سوال بعدی اینست که آیا اختلاط و امتزاج فرهنگ وزبانها درپیشرفت فرهنگ وتمدن ملتها الزاما مضر است یا شاید مفید و یا اصولا بیتفاوت؟

درکتاب The Rational Optimist نوشته Matt Ridley نویسنده برای نشان دادن امتیازات تشریک مساعی و اختلاط و امتزاج میان اقوام و فرهنگ ها مقایسه ای ترتیب داده بین یک دست افزارسنگی چندین هزار ساله کنار یک " ماوس" کامپیوتر. هر دو این آلات بیک اندازه و شبیه بیکدیگر میباشند. دست افزارسنگی کاریک فرد یا شاید درنهایت نتیجه همکاری دو نفر بوده، یکی در بدست آوردن سنگ و دیگری در تبدیل آن به این دست افزار. ماوس کامپیوتری، از طرف دیگر، نتیجه گردآوری هنرصد ها و بلکه هزاران مکتشف و مخترع و ریاضیدان و صنعتگروغیره وغیره بوده و کار برد آنهم بهمین نسبت بمراتب گسترده تر وغنی تر می ‌ باشد.

فراموش نشود که زبان وسیله ایست که کاربرد آن رد وبدل دانش،عقاید وافکارمیان انسانها است. مانند هروسیله دیگر، زبان یا توانایی گفتار و نبشتار، هرچه درایفای نقش اصلی ‌ خود موثرتروموفقترباشد ثمره پربارتری در پیشبرد تمدن و فرهنگ جامعه بجای خواهد گذاشت.

وطن دوستی بجای خود، نمیتوانیم منکر این حقیقت شویم که تادوران بعدازانقراض امپراتوری ساسانی، یونانیها درجمیع پیشرفتهای فرهنگی، علمی ‌ و فلسفی به ایرانیان باستان ارجحیت داشتند. درایران باستان ازامثال هومر یا دموکرتوس، پیتاگورس، سقرات، افلاطون وارسطو نه خبری بود و نه آثاری بجای مانده.

ولی دیری نپائید که فلاسفه و دانشمندان ایرانی، پس از به اصطلاح عرب زدگی ایران، فرهنگ ایران را بجایی رساندند که نتنها آثارادبی، فلسفی و علمی یونان و هند را برای اولین بار به دنیای غرب معرفی کردند، بلکه مسبب گشایش دنیای جدیدی از ادبیات و علوم و فلسفه ایرانی نیز گردیدند. آیا جایز است از توانائی و کسترش جهانی ‌ زبان عربی ‌ آن زمان ایراد بگیریم؟

حال فرض کنیم که دنیای اسلام بسرزمین ایران راه نیافته بود. به احتمال قوی ابتدا میترائیسم جایگزین دین زرتشتی شده و بدنبال آن مسیحییت در ایران رواج میگرفت، سپس، با تسلط اقوام مغول، فرهنگ و زبان عمومی کشور ابتدا مغولی و بتدریج بصورت ترکی مغولی شبیه به قزاقستان، ترکمنستان یا ترکیه امروزه تحول میافت.

ولی دیدیم که مغولها خود بتدریج اسلام اوردند و نتنها دین اسلام، بلکه زبان فارسی ‌ عربزده را در سراسر امپرتوری خود رواج دادند.

اگر اسلام و نفوذ زبان عربی‌ نبود، آیا ترک زبانان نژاد ترک مغول، غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، و غیره قرنها به ایران زمین حکومت نمیکردند؟ و آیا چنگیز خان و تیمور از حمله به ایران چشم میپوشیدند؟ و آیا ترکمنهای شمال شرق کشور و قبایل قشقایی و آذری های شمال غرب ایران ترک زبان نمیبودند؟

نا گفته نماند که زبان ومذهب عربی‌ اسلام، بقول بعضی تحمیلی، را ایرانیان اقتباس کرده و با همت فلاسفه و دانشمندان و فرهنگیان خود آنرا شکل داده و تبدیل به زبان و مکتبی کردند که خصوصیات تمدن و فرهنگ اصیل ایرانی در آن منعکس و محفوظ باقی‌ بماند.

حال اگر امثال آقای شاملو اصولا از دین اسلام منزجرند و نژاد عرب یا سامی را مادون اریایی نژادان میشمارند، اینگونه تعصبات و باورهای شخصی‌ نباید ملاک قضاوت در باره تاثیر مثبت یا منفی ورود زبان عربی‌ به فارسی‌ و یا تحولات ناشی‌ از اقتباس دین اسلام طی چهارده قرن گذشته باشد.

قضاوت در اینگونه مباحث باید آری ازعقده ها وچشمداشتهای خصوصی باشد. انتقاد ازاوضاع اجتماعی و سیاسی ایران کنونی، فشار و سختگیریهای حکومت اسلامی، و یا محدودیتهای بسیاری آزادیهای انفرادی و اجتماعی، همگی در خور توجه بوده و مطرح کردن آن خود نشانه ایست از علاقه به ایران و ایرانیان. هیچ اقدامی بهتر و موثر تر از انتقادات صحیح وبجا در راه ترمیم و بهبود بخشیدن به اوضاع وجود ندارد.

شکی نیست که امثال آقای شاملو و شخصی‌ که نوشته ایشانرا برای من فرستاده بود دل خوشی از انقلاب اسلامی و حکومت جمهوری اسلامی کنونی ایران ندارند. در آن جو سیاسی اجتماعی، یکی از ابراز عقاید شاعرانه اش محروم شده و دیگری نتوانسته برای مثال از نظر مادی گلیم خود را از آن ابهای متلاطم بیرون بکشد.

در نهایت، اگر آقای احمد شاملو خود را ایرانی نمیداند چونکه مثلا درخشنده ترین دانشمند و فیلسوف ایران، ابو علی‌ سینا، مانند سایر بزرگان فرهنگ ایران، آثارشان اغلب بزبان عربی‌ بود، و یا مسلمان بودند، امید است نوشته هایش حمل بر ایران دوستی‌ وی نشود.

اینگونه شعار دادنها و تظاهرات از یک طرف نشانه خودبزرگ بینی، و از جانب دیگر کم سوادی فرهنگی است، خواه طرف شاعر باشد، خواه نویسنده.

 

کامبیز ضرابی


 

 

 

 

 




روحانیت، مذهب و

Richard Dawkins

 

کامبیز ضرابی

۲۱ ژانویه ۲۰۱۱

 

قبل ازآغازجنگ جهانی‌دوم، یکی‌ ازاقوام نزدیک، به سمت وابسته نظامی ایران در آلمان منصوب شده بود. پس از بازگشت به ایرن، از بازدیدش از کارخانه عظیم پولادسازی کروپ توضیحاتی‌ میداد که واقعا حیرت انگیز بود.

متخصصین این کارخانه نشان دادند که چگونه با تغییرات جزئی و در مدت بسیار کوتاهی بجای تولید ماشین آلات صنعتی و لوازم خانگی، میتوانستند کارخانه را برای ساخت تسلیحات سبک و سنگین جنگی، از تفنگ و مسلسل تا زرهپوش و تانک تبدیل کنند.

 

البته تنها کروپ آلمان نبود که میتوانست ضمن ساخت انواع تجهیزات جنگی، ابزار خانگی یا کشاورزی نیز تولید نماید. دانش فلز کاری یا علم متالورجی ، مانند علوم هسته‌ای و سایرآثارزاییده از نیروی تفکر بشر، تا زمانی‌ که به مرحله کاربرد نرسند، فاقد ماهیت مثبت ومنفی، مجاز و غیر مجاز، یا سازنده و مخرب میباشند.

 

برای مثال، علوم هسته ای را میتوان هم در راه از بین بردن بشریت و هم درجهت پیشبرد تمدن انسانها بکار برد. بنا‌ بر این، دانش متالورجی یا فیزیک اتمی را نمیتوان بخاطرامکان مصارف مضر آن مردود و محکوم نمود. آنچه درخوراتهام و محکومیت است همانا هدف و نحوه کاربرد این دانش است و نه خود دانش.

 

مطالب بالا برای عموم خوانندگان توضیح واضحات بوده ومحتاج به تاکیدآن نبوده است. هدف از این مقدمه باز کردن دریچه ای بود برای ورود به صحنه مذهب و نقش آن درتحولات اجتماعی انسانها .

 

قبل از ورود به موضوع اصلی‌ این نوشته، لازم است به نکته بسیار حساسی اشاره شود.

 

باورهای انسان به حقایق یا شبه حقایقی که خارج ازحیطه تسلط بشر ودرعالمی والاتر از جهان خاکی تصور میشود، بر خلاف برداشت بسیاری از متفکران روز، ساخته و زاییده خود بشر متفکر نبوده بلکه، همانند نیروی تفکر واستنباط مختص به انسان نژاد جدید، هومو ساپینس، و به موازات آن و همراه با قوه تکلم خاص انسانی که معرف قدرت فکری این موجود دو پا است، همگام بایکدیگرو بتدریج تحول یافته است.

 

این از حقیقت بدورست که تصور کنیم اجداد ما مثلا در یکصد هزار سال پیش در مغاره ای کنار هم نشسته و به این فکر افتادند که بهتر است برای رد و بدل کردن افکارشان، بجای اشارات دست و صورت، الفبا، لغات، و دستور زبان تدوین کنند.

 

همینطورازعقل بدورست که تصور کنیم این اجداد دوردست که به دلیل نیروی متفکره نواوردشان در جستجوی جواب برای " چرا" های روزافزونشان بودند، و قرنها قبل از اینکه دسترسی به دانش امروزی داشته باشند، بدور هم گرد آمدندو با قوه تفکر خود ساختاری تخیلی‌ بنا‌ کردند که در آن خدایانی سکونت داشتند که مورد پرستش و جوابگوی " چرا" های مختلف آنان باشند.

 

اینگونه باورهابه الهیات یا توسل به نیروهای واهی ماورای طبیعی اختراع مغز بشر نبوده، بلکه غریزه ایست که نقشی‌ حیاتی‌ در تلاش برای بقا نژاد انسان داشته و طی‌ ده هاهزار سال تسکین دهنده اشتهای پایان ناپذیرغریزه کنجکاوی بشر متفکر بوده است. بدون یافتن مسبب، علت و دلیل برای توجیه مشاهدات و وقایع روزمره، هر چقدر که این ادله و توجیهات واهی، خود ساخته و مجازی هم بوده باشد، مغز انسان متفکر از کار میایستاد و ادامه زندگی‌ غیر ممکن میگردید. بشر، برخلاف سایر موجودات زنده، بعلت نیروی تعقل خود، برای توجیه کردن وجودش در این جهان و ادامه زندگیش همواره در پی پاسخ به چند سوال حیاتی‌ بوده و خواهد بود: از کجا آمده ام، به کجا میروم، و معنی و هدف از این زندگی چیست؟

 

غریزه اولیه هر موجود زنده همان زنده ماندن یا اجتناب از مرگ است. برای سایر جانوران یا حتی اطفال خرد سال، مرگ یا خواب ابدی، آن مفهوم و ضربه روحی را که انسان متفکر دچار آنست ندارد. انسانی‌ که برای ارضائ خاطر و توجیه وجودش در این دنیا محتاج به معنا و هدف از زندگی‌ خوداست، چگونه میتواند پایان عمر را پایان همه چیز و آنچه معنا و هدف میدانسته تصور و قبول کند؟ اگرعاقبت زندگانی نیستی‌ است، چرا انسان متفکر، خود را در جستجوی معنی و هدف آزار دهد؟ آیا انسان قادر است به مصداق بیتی از رباعیات خیام به زندگیش ادامه دهد؟

چون عاقبت کار جهان نیستی‌ است، انگار که نیستی، چو هستی‌ خوش باش.

 

هم اکنون، در قرن بیست و یکم، و در زمانی‌ که بشر به کرات آسمانی هم دست یافته، معنی‌ و هدف از زندگی‌ کماکان او را آزار میدهد. بهمین دلیل، اعتقاد و توسل غریزی انسان به گردانندگان چرخ هستی‌ ورب النوعهای تصوری که جوابگوی و مراقب احتیاجات مخلوقات خاکی میباشند، امریست کاملا طبیعی و نه ساختگی . آنچه ذاتی یا غریزی است زاده روند تکاملی نژاد انسان بوده وجزئی است ازجمیع آنچه انسان را انسان میکند.

 

آثار باستانشناسی هم نشان میدهد که بشرهفتاد یا هشتاد هزار سال پیش، اجساد مردگانشان را همراه با تزیینات و بعضی‌ لوازم و ظروف آب و غذا دفن میکردند. یعنی، حتی این اجداد دوردست هم باور داشتند که مرگ پایان زندگی‌ نیست و یک نیروی نا مرئی که محرک کالبد جسمانی‌ است بلا شک بوجود خود ادامه خواهد داد. این باورها در نتیجه تدریس یا تلقین های مذهبی نبوده، بلکه گرایشیست غریزی که به زندگی‌ معنی و مقصود میبخشد.

 

این غریزه حیاتی‌، بدون تردید تا زمانی‌ قادر به اجرای نقش خود می‌باشد که سرچشمه آن حقیقی، هرچند نا مرئی، تصور شود. درغیراین صورت، اگر فرض شود که سرچشمه این باورها درمغز خود انسان و تراوشات حاصله از تفکرات بشر است، شالوده باورها ازهم پاشیده شده وهرکوششی در کاربرد آن جنبه خودفریبی پیدا خواهد کرد.

 

اینجا مکن است سوال پیش آید که جواب آن ظاهرا ضد ونقیض یا سهل وممتنع است: اگر قبول کنیم که ساختمان این باورهای حیاتی تصوری و ساخته تفکر انسان است، چگونه میتوان از مزایا و منافع غیر قابل انکار آن بهرمند شد؟

خوشبختانه، قوه تعقل بشربطورغریزی این مشگل را حل کرده است. یک ضرب المثل عربی‌، " الغریق یتشبث بکل حشیش" جوابگوی این سوال است. کسی‌ که در حال غرق شدن است حتی به قوطی کبریتی که روی آب شناور باشد متوسل میشود. از نظر منطقی این توسل به قوطی کبریت کمکی به غریق نخواهد کرد، و این تشبث صرفا عملیست غریزی و ناخوداگاه. ضرب المثل دیگری میگوید که در جبهه جنگ همه با ایمان میشوند.

 

البته از نظر علمی‌ کوچکترین سندی برای وجود روح یا جهان بعد از مرگ وجود ندارد، و میتوان باسانی نشان داد که اسناد یا شهودی که برای اثبات چنین ادعایی ارائه میشود توهمی و ساختگیست. البته آنانکه مصرا ادعا میکنند که با تجربیات شخصی خود از وجود ارواح و جهان لدنی باخبرند، همگی متظاهر و دروغ پرداز نیستند، چون در واقع استنباطات انسان پایه و نطفه درک حقایق شخص است. تنها زمانی‌ میتوان حقایق ناشی‌ از استنباطات شخصی را مردود شناخت که " حقیقت" را صرفا یک واقعیت جسمانی‌ یا فیزیکی‌ تعبیر نمائیم. از نظرعلمی‌ البته واقعیات باید محدود به استنباطات شخصی نبوده و قابل سنجش و ارزشیابی توسط اشخاص ثالث نیز باشد. ولی آیا مغز انسان محکوم است که احتیاجات و گرایشهای روانی عمیقش را کنار گذاشته و فقط برای " حقایق" فیزیکی‌ و قابل سنجش با ابزار مکانیکی ارزش قائل باشد؟

 

گروهی ازشخصیتهای علمی‌ که توسل به اعتقادات خرافی را انحراف از مسیر پیشرفت تمدن میدانند شایسته تراست انتقادت خود را متوجه مذاهب یا افراطیون مذهبی کرده ومیان گرایشهای طبیعی یا نهادی ازیکسو، و اعتقادت تدوین شده مشتق از آن که به مرورتحت تاثیر تحولات اجتماعی تزیین و شکل گرفته و بصورت مکتبهای مذهبی مختلف ظهور کرده اند، ازسوی دیگر، تمایز لازم را قائل باشند.

 

با ازدیاد و تراکم روزفزون اجتماعات بشری و احتیاجات مختص به اقوام مختلف و شرایط زمان و مکان، اعتقادات انفرادی یا خانوادگی مردم بتدریج بهم پیوسته و تبدیل به باورهای جمعی گروه های بزرگتر شدند .

 

ایلها و قبایل نیزدرنتیجه تماس ها ورد وبدلها بیکدیگر پیوسته و اختلاط و امتزاج آنان ملتها را بوجود آورد که دوام و ترقی آنها مستلزم قبول همبستگی وهمکاری بین افراد و استقرار نظامهای همگانی قانونی و اخلاقی‌ و آنچه بنام دین یا مذهب مینامیم بوده است.

 

اهمیت ایمان و نقش آن در هدایت افکار و گزیده ها و رفتار اجتماعات بشری غیر قابل انکار است. قدرت یا توانایی ایمان مدیون دوعامل روانیست؛ عامل اصلی‌ ژرفای عمیق غریزی آن در نهاد انسان، و عامل دیگربازشدن شاهراهیست که انسان را به نیروهایی ما فوق طبیعت متصل کرده و میتوان ازآن مراجع ارشد و برترطلب راهنمایی و توانایی برای مقابله با مشگلات زندگی‌نمود. بهمین دلیل نظامهایی که بر پایه اعتقادات مذهبی استوار شدند، از پیروان جادوگران و بت ها و ارواح و رب النوع ها، تا پیروان مکتبهای بزرگتریکتا پرستی، در پیشبرد اهداف ودوام اجتماعی خود موفقیت بیشتری داشته ا‌ند.

طی قرون اخیر آداب و رسوم یا عادات اجتماعی تمدنهای جدید بتدریج بصورت نظامنامه های غیرروحانی یا سکولار تدوین شدند. ولی درعین حال، اصول این قوانین و رسوم اجتماعی ازمنابع قدیمی‌تری سرچشمه میگیرد که طی قرون مخزن ونگاهدارنده امن این آداب و رسوم بوده ا‌ند، یعنی نظامهای دینی.

 

اینجا تفاوت میان تمایلات غریزی یا ژنتیک انسان به قبول شبه حقایقی ما ورای طبیعت از یکطرف، و نظامهای مذاهب مشتق ازآن که ساخته و پرداخته اجتماعات بشری است، ازجانب دیگر، قابل تاکید است.

 

گرایش های غریزی یا ژنتیک، مانند تغذیه، تولید مثل، فرار ازخطر، تلاش برای بقا و همانطور باورهای خرافی، نباید فی نفسه مورد انتقاد قرار گیرند. آنچه قابل بررسی و انتقاد است نحوه کاربرد یا به عمل درآوردن این غرایز طبیعی است که طی زمان و به اقتضای مکان و شرایط اجتماعی روز در تغییر و تبدیل است.

 

برای مثال میتوان نحوه تغذیه انسانها را عنوان نمود. تا قبل از یکی دو قرن اخیر، طول عمر متوسط بشر ابتدا ازبیست یا بیست و پنج سال و در دوران نزدیکترازحدود سی‌ تا سی‌ و پنج سال تجاوز نمیکرد. طی ده ها هزار سال، اجداد بشر برای تهیه خوراک روزانه مجبور به تلاش و تقلای مستمر بوده و طی عمر نسبتا کوتاه خودبه امراضی مانند فشار خون و چاقی و قند خون یا سایر امراضی که در جهان امروزه گریبانگیرانسان متمدن ومسن تراست مبتلا نمیشدند. در این دوران طولانی، گرایش غریزی بسوی خوردنی هایی‌ که مملو ازمواد پر چربی و شیرین و کالری ساز بود در حقیقت ضامن بقا و دوام انسانها بود. در دوران کنونی که بشر دو یا سه برابر طول عمر اجدادش زندگی‌ میکند، همان تمایلات غریزی که هنوز در کروموزومهای انسان باقیست بکار خود ادامه داده و تسلیم شدن در مقابل این خواسته های طبیعی، همانطور که همه میدانیم، سلامتی ما را به خطر میندازد. با این وجود، حتی کسانی که مراقب تغذیه خود بوده و پایبند به رژیم غذائی سالمتری هستند، نمیتوانند جلوی ترشحات معده و آب دهان خود را که محرک آن استشمام بوی کباب دنبه دار یا شیرینیهای خشبو است بگیرند.

 

بنا‌ براین، ضمن قبول اینکه غرایز ژنتیک وظیفه خود را کماکان اجرا میکنند، بشر امروزی در تمدنهای پیشرفته و غنی تر مصمم شده که در تهیه مواد غذائی و نحوه مصرف آن تغییرات و محدودیتهایی بمورد اجرا بگذارد که جلوی صدمات ناشی‌ از زیاده روی در مصرف موادی که امروزه اکثرا در سنین بالاتر موجب امراض مختلف میشود جلوگیری نماید.

 

میبینیم که تغذیه را فی نفسه نمیتوان مورد انتقاد قرارداد، بلکه شکل و نحوه مصرف آنست که میتواند برای جامعه ای نافع یا مضر شناخته شود.

 

بهمین ترتیب، غریزه ایمان و نیایش را نیز نمیتوان انکار کرده یا محکوم نمائیم. ولی وقتی گرایشهای نهادی انسان به عمل در آمده و صورت مذاهب مدون و رسمی حاکم برجوامع پیدا میکند، مانندهرمکتب سیاسی، اقتصادی یا فلسفی که درسرنوشت مردم تاثیر مستقیم بجای میگذارد، میتواند جنبه های مثبت و یا منفی داشته باشد، که قابل تجزیه وتحلیل وانتقاد وبازسازی است.

 

همانطورکه نمیتوان دانش فلزکاری را مورد انتقاد قرار داد، چرا که کارخانه های اسلحه سازی از آن دانش استفاده کرده و ابزار انسان کشی تولید میکنند، غریزه طبیعی گرایش به الهیات را نیز نباید به دلیل کجروی های بعضی‌ انشعابات مذاهب مختلف محکوم و مترود نمود.

 

ریچارد داکینز، دانشمند سرشناس دانشگاه اکسفرد، که آخرین کتابش تحت عنوان " خدای واهی" مملو از دلایل علمی ومنطق عملی در رد استدلالات علمای دینی دراثبات الزام وجود خداوند است، حتی معتقداست که باورهای تخیلی و واهی که از نظر منطق علمی‌ یا فیزیکی‌ قابل توجیه نیستند، نتنها بدون ارزش و بیفایده میباشند، بلکه برای جوامع انسانی‌ مضر نیز هستند. این دانشمند معروف خرافات و اعتقاد به مکاتب مذهبی را در این زمره میپندارد.

 

در امریکا که نزدیک به یک سوم مردم بطورخطرناکی اضافه وزن دارند، خوردن هر همبرگربا مخلفاتش که حاوی بیش از ۱۲۰۰ کالری، بیشترناشی‌ازچربی، و مقادیر ناسالمی نمک میباشد، همانند میخ دیگریست که به تابوتشان کوبیده میشود. همین همبرگر با تمام مخلفاتش برای قحطی زدگان و گرسنگان جنوب سودان، بعنوان مثال، که فقط پوستی روی استخوان دارند جنبه داروی جان افزا خواهد داشت.

 

آقای داکینز که ازپیشکسوتان علمی‌ امروزه میباشد، از پلکان طویل کشفیات و ترقیات علمی‌ بالا رفته و در بین راه، با دید وسیعترودانش بیشتر، اضافه بارهای خرافی وسنت های موروثی را بدور ریخته و سبکبال و بیپروا به پایین مینگرد و فریاد میزند: ای انسانهای معمولی، بدانید و آگاه باشید که آنچه میپرستید و بان اعتقاد دارید بر پایه های پوچ و توخالی‌ استوارست و واقعیات جز انست که میپندارید. نیایش و توسل به مراجع خیالی بیحاصل است . امید یعنی چه؛ امید، براساس علم ریاضی یعنی انتظار برای چیره شدن بر امکانات واقعی‌ نا خواسته. عجله کنید و ازاین پلکان استفاده کرده و از بالا بپایین بنگرید و دریابید که راهی‌ که ده ها هزارسال پیموده ئید شما را ببیراهه کشانده و درسراشیبی غفلت به اعماق جهالت فرو خواهدبرد .

 

این، به اصطلاح، منطق علمی‌ بیشباهت نیست به حسن نیت مبلغین مذهبی یا میسیونرهای مسیحی‌ که به اعماق جنگلهای آمازن رخنه کرده و به یک عده سرخپوست بیخبرازعادات مدرن نهیب میزنند که: ای بیچارگان، غافل نشسته ئید که خدایانتان دروغین ونیایش وتوسلتان به ارواح اجدادتان بیحاصل و باطل است. برای نجات خود به خدای واقعی‌ ما ایمان اورید وروحتان را از آتش دوزخ مصون بدارید!

 

آیا این میسیونرها خدمتی درحق این انسانها انجام داده و انانرا براه راست هدایت میکنند؟ راه راست کدام راه است؟

در نظر این میسیونرها، راه راست، گرویدن به مسیحیت و پرستش خدای یکتاست. برای آقای داکینز، راه راست یا صحیح، انکار نیروهای واهی و دوری از ادیان و مذاهب است.

 

اجازه دهید قدری فکر کنیم: کلمه " راه" اصولا بچه معناست؟ آیا میتوان جاده ایکه بجایی منتهی‌ نمیشود جاده خواند؟

 

آنان که اعتقاد راسخ به ادیان الهی دارند راه صحیح یا صراط مستقیم را راهی‌ میدانند که اگر هم در جهان فانی بر وفق مراد نگذرد، در جهان باقی‌، به اعتقاد انان، به رستگاری جاودانی خواهد انجامید. ریچارد داکینزهای ادوار جدید، راه صحیح یا مثبت را راهی تصور میکنند که از مسیر الهیات، باورهای مذهبی و خرافات جدا شده وانسانها رابسوی ارتفاعات دنیای واقعی‌، آنجا که حقیقت ها را میتوان سنجید و محاسبه کرد وتجزیه وترکیب نمود هدایت میکند.

 

اینطور بنظرمیاید که هر دو فلسفه نامبرده برای این موجود دوپا تکلیف معین کرده ومقصود ومعنای زندگی‌ را، هر یک بسلیقه خود، مشخص نموده ا‌ند. یک فلسفه که پیروانش بمراتب بیشترند مقام معنویات را ارجح به مادیات زندگی ‌دانسته و جهان مادی رافقط سایه ای از حقایق بالاتر نا مرئی معنوی میداند. در فلسفه دیگرهمه چیز به مادیات خلاصه شده و معنویات صرفا از تراوشات کاملا فیزیکی‌ / شیمیایی سلولهای مغز انسان شکل میگیرند.

 

صرف نظر از این، پیروان هردو رژیم براین باورند که برای زندگانی انسان هم معنا وجود دارد و هم هدف، و معنای زندگی‌ در مقصود از آن که نیل بسوی مقصد یا هدف مشخصی است پدیدار میگردد. ولی آیا هدفی درآسمانها و کائنات برای انسانها دیده میشود که روحانیون آنرا وصول به حقیقت باطن دانسته و مادی گرایان آن هدف را پیشرفت دردانش واقعیات علمی و عملی‌ قابل سنجش و آزمایش میدانند؟

 

بقول ریاضیدان، منجم، فیلسوف و شاعر مان، عمر خیام،

 

آنان که محیط فضل و آداب شدند، واز جمع کمال شمع اصحاب شدند،

ره زین شب تاریک نبردند برون، گفتند فسانه ای ودرخواب شدند.

*****

قومی متفکرند در مذهب و دین، جمعی متحیرند در شک و یقین،

نا گاه برآورد منادی ز کمین کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

آیا میتوان از نظر علمی‌ نشان داد که نسل انسان بطرف هدف یا مقصد خاصی‌ در حرکت است که باین مناسبت دانشمندان علوم فیزیکی‌ مانند ریچارد داکینز راه نیل به آن مقصود را به سلیقه علمی‌ خود معین کرده اند؟ آیا همین ادعا یک نوع اعتقاد یا ایمان که فاقد مدرک " حقیقی‌" علمی ‌می‌باشد نیست؟

 

تنها یک عامل میتواند این منطق علمی‌ امثال اقای داکینز را توجیه نماید، و آن اینست که ایشان معتقد است انسان در طول عمرش، با ترک باورهای خرافی و ازطریق منطق علمی،‌ انسان خوشبخت تری خواهد بود و هنگام مرگ با احساس خرسندی بیشتری دنیا را ترک خواهد کرد.

 

از نظرغریزی، هدف غیرارادی یا ژنتیک بشر، مانند هر جانور زنده دیگر، ادامه بقا خود و امتداد هر چه طولانی تر نسلهای آینده خود است و بس. آنچه باقیست، آرزوی ارادی هر انسان به رسیدن به سرحد خوشبختی باطنی است، چه واقعی‌ و چه خودفریبانه؛ حال بهر عنوان و بهر تعریف. بقول یک ضرب المثل امریکایی، آنچه قایقت را ازغرق شدن باز میدارد رواست!

 

پس اگر فلسفه های مختلف هر یک روش خاص خود را برای خوشبختی و کامیابی بشر تبلیغ میکند، چه " خوشبختی سنج" علمی‌ در دست است که بتواند یک فلسفه را از دیگری بر تر نشان دهد؟ یکی رستگاری را در اعتقاد راسخ به نوید های مذهبی میداند و با لبخند بدیار باقی‌ رهسپار میشود، اگرهم فرضا در دنیای فانی کامروا نبوده باشد؛ و دیگری بهنگام مرگ مردد است که، اکنون که بخواب ابدی فرو خواهد رفت، آیا با رضایت خاطر گذشته را ترک میکند و آیا زیندگیش ارزش آنهمه تلاش و تقلا داشت یا خیر.

 

بنظر این نویسنده، خوشبخت واقعی‌کسیست که خودش را خوشبخت بداند، والسلام.

 

ملاک اصلی‌، احساس شخص درآخرین دقایق عمراست که آیا با آرامش خیال وخوشنودی از زندگیش‌ بخواب ابد فرومیرود، یا با تاسف که در دوران زندگی‌ چنین وچنان نکرد و نا کام دنیا را وداع میکند.

 

هستند کسانی که بر غرایز ژنتیک عمیق خود غلبه کرده، با کمک دانش و فلسفه مدرن بقول خیام " از جمع کمال شمع اصحاب" شده و از خرافات و تصورات واهی پرهیز میکنند. مسلما اقای ریچارد داکینز یکی از همین افراد است. ایشان هم بنوبه خود به آخر خط زندگی‌ خواهد رسید. آیادرآن دقایق آخر، این دانشمند آنقدر اتکا بنفس و شهامت خواهد داشت که چشم بر هم گذاشته و با لبخندی حاکی از خرسندی از زنگیش مرگ را استقبال کند؟ یا اینکه مانند هواپیما های بزرگ مسافر بری که در صورت ناتوان شدن یا فوت خلبان، سیستم خودکارالکترونیکی هدایت آنرا بعهده گرفته و مسافرانرا بمقصد میرساند، قسمت تعقل منطقی مغز ایشان نیزاز کار افتاده و هدایت فکری را همان غرایزژنتیک که هنوز دراعماق مغزدر انتظارند عهده دار خواهد شد؟ عقیده شما چیست؟

 

 


 

 

 

باستان گرایان گمراه

در پی یک هویت ایرانی

ک. ضرابی

۶ ژانویه ۲۰۱۱

 

جای شگفتی نیست که ایرانیان برون مرزی و بسیاری از هموطنان مقیم ایران، بخصوص از طبقات متجدد و به اصطلاح روشنفکر یا دنیا دیده، شاهد بسیاری روند های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بوده ا‌ند که تحمل زندگی‌ در ایران پس از انقلاب اسلامی را برایشان دشوار وناگوار ساخته است.

 

اکثریت قریب به اتفاق دلسرد شدگان و مخالفین دولت جمهوری اسلامی همانا اسلامی بودن، یعنی‌ دین سالاری اداره کشور را مقصر اصلی‌ تمام مسائل داخلی‌ و در گیری های خارجی‌ ایران میدانند . آنان که در ابتدا با شتاب درانتظار تغییرات دمکراتیک و تحولات اقتصادی مثبت بودند در این انتظار باقی‌ مانده و در نحوه حکومت بین دین سالاری و استبداد سکولار تفاوتی مشاهده نکردند.

 

سوال اینکه آیا مسئولیت اصلی‌ مشگلات کشور به عهده اسلامی بودن حکومت، محدودیت های اجتماعی ناشی‌ از آن، اشتباهات دولت و فساد اقتصادی، و یا فشار های دیپلماتیک و اقتصادی خارجی باشد، در این نوشته مطرح نیست. احتمالا مخلوطی از تمام این عوامل در گرفتاریهای اوضاع کشور موثر بوده است.

 

نکته مورد نظر ما در این مقاله عکس‌العمل یا بازتاب روانی‌ دلسوختگانیست که برای فرار از آنچه میهراسند و از آن نفرت دارند به گذشته هائی‌ پناه میبرند که در آن نه از اسلام نامی‌ بود نه از ولایت فقیه، نه از عرب و نه از زبان عربی‌، آن زمانهایی که آرش کمانگیر تیر مینداخت و رستم دستان دیو سفید را به کمندش میبست و امپرتوری پیشدادیان و هخامنشیان نیمی از جهان آنروز را حکمفرما بود. در آن ادوار دور دست تخیلی‌، آئین زرتشتی راهنمای اقوام اریایی نژاد ایران زمین بوده و آرمان آنان به سه کلمه خلاصه میشد - کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک.

 

در دو دهه گذشته نامه های الکترونیکی‌ متعددی از دوستان و آشنایان و سایرین مشاهده کرده ام که اغلب جنبه تمسخر و گاهی ‌حالت بسیار جدی داشته است . اکثراین نامه ها با ابیاتی از شاهنامه فردوسی شروع شده و به مصداق بیت معروف این شاعرکه گفت :

بسی رنج‌ بردم در این سال سی‌ عجم زنده کردم بدین پارسی

کوشش شده که تا آنجا که دانش زبانشان اجآزه میداد از لغات فارسی استفاده شود. بطور مختصر منظور از نگارش این نامه ها را میتوان به دو بیت از شاهنامه خلاصه کرد :

ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بجایی رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو تفو برتو ای چرخ گردون، تفو

 

ضمن اینکه احساسات وطن پرستانه این هم میهنان قابل درک و ستایش است، اینگونه باستان گرایی نمودار بی‌ توجهی‌ به اصول تاریخ تمدن و شاخ و برگ تحولات آن می‌باشد.

 

در مغرب زمین هم اینگونه باستان گرایی ها میان شهروندان خسته و رنجیده از کشاکش و درگیری های تمدن لگام گسیخته امروزه رواج پیدا کرده است. عده ای مذاهب خود را ترک کرده و به مسلک جادو گران یا طبیعت پرستان پیوسته ا‌ند . گروهی دیگر مفتون دنیای تصوری کهن درو - اید های ساکن اروپای ما قبل تاریخ شده ا‌ند که بنا‌بر تصورشان در صلح و آرامش کنار هم درباغ های بهشت - مانند زندگی‌ کرده و دار و درخت را ستایش میکرده ا‌ند.

 

آنان نیز در باستان گرایی خود دچار همینگونه کم سوادی یا بی‌ اطلاعی‌ ازتحولات تاریخی تمدن اقوام بشر میباشند.

 

سوال اصلی‌ اینستکه در حقیقت معنی‌ یا تعریف هویت یک فرد، یک قوم یا یک ملت چیست. در نهایت، آنچه ایرانی‌ را ایرانی‌ نشان میدهد و ایرانی‌ میکند چه خصوصیاتی است؟ این سوال را میتوان بچند قسمت تفکیک کرد:

خصوصیات نژادی یا ژنتیک.

خصوصیات شکل و اندام و رنک پوست و سایر مشخصات فیزیکی‌.

زبان تکلم.

آئین مذهبی‌.

پوشش و لباس.

رسوم یا عادات شهروندی.

آنچه را که بنام فرهنگ ملی میتوان خواند.

خود را ایرانی‌ دانستن.

 

همانطور که نمیتوان منکر توارث ژنتیک اجداد خود شده و از میان اجداد فقط افراد مورد پسند خود را دستچین کرده و مابقی را وارد سوابق ارثی خود ننمائیم، در مورد هویت ملی‌ یک مردم نیز نمیتوان صرفا ادوار درخشش تاریخ تمدن را گلچین نمود و از بقیه آن چشم پوشی کرد. در حقیقت ما وارث تمام گذشته هایمان هستیم و نه فقط گذشته های مورد دلخواهی که از آن مطابق شرایط زمان و مکان دستچین نمایئم .

 

از نظر ژنتیک، مسیری که ایرانیان امروز را به سوابق نژادی آنان میپیوندد بقدری پر شاخه و پیچیده است که نژاد اریایی پاک یا خالص از نظر علمی‌ بی‌‌ معنا است. طی هزاران سال اختلاط و امتزاج با اقوام مختلف، از مغول و ترک و تاتار، تا یونانی و سامی و تازی و غیره و غیره، چیزی را که بتوان نژاد اریایی پاک و خالص خواند وجود ندارد.

 

قیافه های مغولی و ترکمنی، عربی‌ و کرد و پارس و غیره، بعضی‌ با چشمهای زاغ یا سبز و گیسوان طلایی و برخی‌ با چشمهای سیاه و گیسوان مشکی‌، اقوامی بلند اندام و عده ای کوتاه قد، ولی همگی‌ ایرانی‌، در سراسر کشور پراکنده ا‌ند.

 

از اذربایجان تا خراسان و از بلوچستان تا آبادان و از کرمان تا کرمانشاه، ایرانیان به چندین زبان و ده ها لهجه صحبت میکنند. آئین های مذهبی‌ ایرانیان نیز همانطور متفاوت و نحوه لباس پوشیدنشان متنوع است. آداب و رسوم اهالی سیستان شباهت زیادی با مازندرانیها ندارد و عادات اهالی بنادر خلیج فارس با آنچه در تهران یا تبریز معمول است یکی‌ نیست.

 

حال باید دید که فرهنگ همگانی ملی که نمودار یا شناسنده ایرانیان است از کجا آمده و چگونه متشکل شده است.

 

فرهنگ یک مردم مجموعه ایست از دانش و باورهای آن مردم. این دانش و باور ها نیز مانند زبان و عادات اجتماعی‌ دیگر همواره در حال تحول و تغییر است . رابطی که مجموعه دانش و باورهای گذشته را بزمان حال و آینده یک مردم متصل میکند زبان، هم بصورت نوشتار و هم گفتار روایات و داستانها، می‌باشد. زبان در واقع ابزار یا وسیله ایست برای رد و بدل کردن اندیشه ها و حفظ و بایگانی مطالب فرهنگی‌ و تاریخی.

 

در اینجا لازم است که نقش زبان را قدری عمیقتر بررسی نماییم. با این بررسی، به شباهت میان تحول در زبان و تغییرات درباورهای دینی یک مردم نیزپی خواهیم برد.

 

در کتیبه های دوران هخامنشیان که با خطوط میخی‌ حک شده فارسی مرسوم آن زمان، یا آنچه در دربار شاهنشاهان مرسوم بود، امروز بنام فارسی قدیم نامگذاری شده . البته میدانیم که در همان زمان در امپراتوری گسترده ایران زبانهای مختلفی‌ رایج بوده که فارسی به اصطلاح قدیم دربار هخامنشی فقط یکی‌ از آنها بوده است. بعد از حکومتهای سلوکی ها، پارتها و اشکانیان و تشکیل امپراتوری عظیم ساسانیان، فارسی رسمی‌ درباری ایران، بنام فارسی میانی، شباهتی به فارسی نگاشته شده رسمی‌ هخامنشیان نداشت. برای مثال، خشایتی دهیونام تبدیل شد به شاه سرزمینها. یعنی اگر زبان فارسی مرسوم در جنوب غربی ایران دوران هخامنشی را امروز بکار ببریم، غیر از باستان شناسان کسی‌ آن زبان را درک نخواهد کرد.

 

زبانی که در دوران ساسانی به تدریج صورت زبان رسمی ایرانیان را بخود گرفت بنام زبان فارسی دری یا درباری نیز معروف است. این زبان هم مانند فارسی قدیم گسترش کامل در سراسر کشور را نداشته و ساکنان مناطق دور از پایتخت هر کدام به زبان مرسوم خود مکالمه میکردند.

فارسی قدیم و میانی، ودر واقع هر زبانی خود از ریشه های قدیمی‌ تر و از مجموعه ای از دیالکتهای مختلف متشکل است. به این ترتیب زبانی که بتوان آنرا زبانی خالص و دست نخورده محسوب کرد، همانند هویت نژادی پاک و خالص، فاقد مفهوم علمی‌ است. حتی در جزایر دور افتاده و بین قبایل جنگل نشین امازن یا سوماترا که تا حدی دور از نفوذ سایرین باقی‌ مانده ا‌ند، زبان همانند هر موجود زنده طی قرون متمادی تغییر و تحول پیدا کرده و رشد میکند.

 

با تسلط عربها و ازهم پاشیدگی امپرتوری ساسانی ایران، زبان عربی‌ و دین اسلام صحنه را برای فاز جدیدی در فرهنگ ایران باز نمود. گسترش سریع و بیسابقه امپراتوری اسلامی از مرز های چین تا اقیانوس اطلس و از سیبری تا هند و افریقا، راه را برای ارتباطات فرهنگی بین تمدنهای جهان باز نمود. دانشمندان و فلاسفه ایرانی‌ نیز از این فرصت نو آورده استفاده کرده و با کاربرد زبان بسیط عربی‌ و رواج جهانگیر آن به اقتباس وترجمه و تفسیر آثار علمی‌ و ادبی‌ هندی و یونانی پرداخته و آثار علمی، ادبی‌ و فلسفی‌ خود را تحفه جهانیان نمودند.

 

دانشمندان و متفکرین ایرانی‌ مانند ذکریا رازی‌، ابوریحان بیرونی، ابو علی‌ سینا، زبان عربی‌ را به چند دلیل برای تدوین و پخش آثار خود مناسبتر از زبان فارسی تشخیص دادند. دلیل اصلی،‌ توسعه جهانی‌ زبان عربی‌ بود که زبان تجاری، علمی‌ و فنی بین المللی آنزمان شده بود. در قرون اخیر زبانهای اسپانیولی، فرانسه و اکنون زبان انگلیسی بترتیب این نقش را ایفا کرده ا‌ند.

 

دلیل دیگر انتخاب زبان عربی‌، همانند زبان انگلیسی، قابلیت انعطاف و سازواری این زبان بود که به اسانی‌ کلمات و واژه های سایر زبانها را در سیستم گرامری خود هضم و تحلیل میکرد . این قابلیت انعطاف، ابراز مطالب پیچیده علمی‌ و فلسفی را آسانتر و رسا تر میساخت .

 

فردوسی که شاهد جایگزین شدن زبان عربی‌ بجای فارسی در تمام سطوح فرهنگی‌ ایران شده بود اقدام به تدوین شاهنامه نمود که به قول خودش تا حدی از آلودگی زبان پارسی به الفاظ عربی‌ بکاهد. با اینکه فردوسی در این کار پیروزی زیادی بدست اورد، در بسیاری از ابیات شاهنامه لغات عربی‌، مغولی، ترکی و یونانی مشاهده میشود. در تشریح نبرد رستم با اشکبوس، به عنوان مثال، فردوسی میگوید:

ستون کرد چپ را و خم کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست

کمان چاچی لغتی مغولیست نه ایرانی‌ . سپس ادامه میدهد:

قضا گفت گیر و قدر گفت ده ملک گفت احسن، فلک گفت زه

در این بیت قضا و قدر، ملک و فلک و احسن همگی الفاظ عربی‌ میباشند.

 

مقصود فردوسی " عرب زدایی" از زبان فارسی نبود، بلکه قصد او جلوگیری از درهم پاشیدگی کلی‌ زبان فارسی دری و از میان رفتن اصول گرامری و سینتکسی فارسی بود که در این کار، با جمعاوری داستانهای تاریخی و حماسی و با مهارت بیسابقه در سرودن اشعار موزون، فارسی‌ زبانان را برای همیشه مدیون زحمات سی ساله خودنمود.

 

لغات عربی‌ که ایرانیان یا به زور و یا به اختیار خود اقتباس و داخل زبان فارسی کردند، مانند گرامر و سینتکس زبان، شامل تغییر و تحولاتی گردید که معنا و طرز مصرف آن به تدریج وبه اقتضای سلیقه نویسندگان شباهت خود را با عربی‌ مرسوم در کشورهای عربی‌ زبان از دست داده است. یعنی اینکه کلمات عربی‌ مشهود در ادبیات ایرانی‌، مانند طرز تلفظ آن لغات توسط فارسی زبانان، همواره مترادف بامعانی و تلفظ اصلی‌ عربی‌ آن نمیباشد. حتی روحانیون عربی‌ دان ما که با سوره های قرآن آشنایی کامل دارند، در گفتگو با عرب زبانها مجبور به استفاده از مترجم میباشند .

 

دراوایل قرن بیستم و دوران پهلوی کوششی به عمل آمد که تا آنجا که منطقی‌ بنظر میرسید لغات فارسی را جاینشین کلمات عربی‌ کنند. عدلیه تبدیل شد به دادگستری، شهرداری جایگزین بلدیه گردید. مردم تشویق شدند که، بجای اسامی عربی‌ متداول، از نامهای ایرانی برای کودکان خود استفاده نمایند. سکینه و فاطمه و منیر به تدریج از محبوبیت افتاده و درعوض ماندانا، مژگان و منیژه سوکسه تازه ای پیدا کردند. عباس و علی‌ و غلام حسین جای خود را به کامران و مهران و مازیار دادند. جالب اینجاست که اصرارفقط در جایگزین کردن لغات عربی‌ با لغات فارسی بود و در مورد کلمات عاریه گرفته شده از زبانهای دیگر از قبیل یونانی و فرانسوی و روسی و هندی و لاتین یا انگلیسی‌ و آلمانی ظاهرا اشکالی دیده نمیشد.

 

برای مثال نام سیروس را بررسی میکنیم؛ نام این امپراتور معروف هخامنشی کوروش بود که وقتی‌ با الفبای یونانی قدیم نوشته و تلفظ میشد همان کوروش بگوش میرسید. وقتی‌ حروف یونانی را مستقیما به لاتین انتقال داده و با تلفظ لاتین به صدا اوردند، تلفظ نام کوروش به سیروس مبدل گردید. ایرانیان این تلفظ غلط را ازلاتین رومیها اقتباس کرده و سیروس یک نام معمول و مورد پسند در ایران کنونی می‌باشد. جالب است که سه فرزند از یک خانواده مکن است به نامهای کورش، کورث، و سیروس، که سه نوع تلفظ نام اصلی‌ کوروش می‌باشد، نامگذاری شده باشند.

 

البته اقوام دیگری نیز طی تاریخ به ایران حمله کرده و صدمات بزرگی‌ وارد آورده ا‌ند که امروزه اشاره ای به آن نمیشود. از حمله اسکندر مقدونی گرفته تا هجوم ایلات زرد پوست مغول که کشور ایران را ویران نموده و کوشیدند که از فرهنگ ایران نیز آثاری باقی‌ نماند، تا استقرار حکومتهای ترک و ترک زبان و تاتار که قرنها به قسمتهای مهمی‌ از کشور مسلط بودند، هیچیک موردتنفروانزجاری که این روزها بین اقشار متجدد ایران نسبت به نفوذ آنچه عربی‌ است مشاهده میشود نبوده ا‌ند . اسامی سلاطینی که خاک ایران را بخون کشیده و تارومار کرده بودند، ماننداسکندروچنگیز وهلاکو و تیمور، کماکان مورد استفاده خانواده های ایرانی است .

 

بنا‌ براین میتوان نتیجه گرفت‌ که انزجارازعرب وهرچه عربیست بازتابیست غیرمستقیم ازاسلامی شدن جمهوری ایران پس از انقلاب. استنباط اینست که اسلامی بودن رژیم به تسلط فرهنگ پوسیده عرب روی نهاد های اصیل ایرانی خواهد انجامید، و با ادامه این روال، فاصله بین ایران و دنیای متمدن و مدرن روز بروز بیشتر خواهد شد. همانطور که گفته شد، این استنباط بین ایرانیان طبقه بالا یا متجدد و دنیا دیده و به اصطلاح روشنفکر بیشتر رواج پیدا کرده، بخصوص انانکه در خارج از وطن زندگی‌ میکنند.

 

این طرز فکربر اساس چند فرضیه اولیه استوار شده که لازم است منصفانه و بدون تعصب مورد مطالعه قرار گیرد.

 

شاید بتوان با طرح چند سئوال قضیه را تا حدودی روشنتر نمایئم:

 

اگر قرار باشد از زبان فارسی به اصطلاح " عرب زدایی" کنیم، به کدام فارسی یا پارسی پناه ببریم که نموداری باشد از فرهنگ ایرانی‌ اصیل؟ آیا در دوران قبل از حمله اعراب، ایرانیان ساکن مازندران و گیلان و آذربایجان و بلوچستان و سواحل خلیج فارس یا اهالی‌ شمال شرقی امپراتوری ساسانی به زبان فارسی میانی تکلم میکردند؟ از فارسی میانی دوران ساسانی چه آثار ادبی‌ در دست است که نشان دهنده یک فرهنگ غنی در آن زمان باشد؟ بنگرید به یک بیت شعری که از آن ادوار باقی‌ مانده:

آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا او ندارد یار، بی‌ یار چگونه بوذا؟

 

متاسفانه از آن دوران آثار زیادی از متون فارسی میانی باقی‌ نمانده که بتوان براساس آن نسبت به ماهیت فرهنگی آن زمان درست قضاوت کرد.

 

شاید بهتر باشد قدری بیشتر به عقب برگشته وبکوشیم زبانی‌ را پیدا کنیم که بیشترمعرف قومیت یا ایرانی‌ بودن ما باشد. آیا زبان سلطنتی هخامنشیان را انتخاب کنیم یا زبان اوستایی گاتها را؟

 

شاید بهتر باشد زبان اوستایی زرتشت را ملاک و معرف نژاد پاک آریایی ایرانیان انتخاب کنیم. میدانیم که دین زرتشتی و زرتشتیان معرف هویت باستانی ما ایرانیان بودند که با تسلط اسلام به تدریج سرکوب شده و از سرزمین خود بسمت شبه قاره هند پناه بردند.

 

ولی آیا ایرانیان دوران ساسانی و یا شاهان ساسانی خود همگی زرتشتی بوده و اهورمزدا را پرستش میکردند؟ بهترست تاریخ را قدری بیشتر مطالعه نمائید! شواهد تاریخی نشان میدهد که ادیان منشعب از مکتبهای دینی مغان، مانند پیروان میترا که اتشکده های متعددی در سراسر ایران بنا کردند که آثار آن تا امروز باقیست، رواج گسترده تری داشته است.

 

مسیحیت نیز میان ایرانیان و بزرگان کشور رواج داشته و از بین شاهنشاهان ساسانی میتوان از میترا یا مهر گرایان و پیروان مسیحیت نیز نام برد. جشن مهرگان هم مانند اتشکده های ساسانی نشان دهنده نفوذ آئین میترا در آن دوران می‌باشد.

 

بنا‌ بر این شاید بهتر باشد به دوران قبل از ظهور زرتشت بر گشته و زبان و ادیان مرسوم آن زمانه را اختیار کنیم. بدون تردید تاثیر و نفوذ تمدن و فرهنگ مغان خیلی‌ بیش از زرتشت و دین زرتشتی گسترش و دوام داشته است، بطوری که دین میتراییسم توسط گسترش امپرطوری روم سراسر اروپای قرون وسطی را فرا گرفت و تا زمان تسلط مسیحیت دوام یافت.

 

ما حتی نفوذ و تاثیر باورهای میتراپرستی‌ را در سایر ادیان، مانند مسیحیت و اسلام نیز مشاهده می‌کنیم. نا گفته نماند که تصوف هم خود از همین باورها بهره گرفته و با پلید شمردن جهان فانی که به علت وجود نا امنیها، جنگ و بیماری و درد و رنج و قحطی و گرسنگی، میبایستی کارآورد اهریمن بوده باشد، با ترک این دنیا و مظاهر هستی‌ آن بکائنات و جهان باقی‌ روی آورده ا‌ند.

 

شاید بتوان گفت که اعتقادات زرتشتی به پیروزی نهایی اهورمزدا و شکست اهرمن امیدیست که بدان نتوان رسید. اگر به انتظار آن نشسته ایم که سوشیانت ازابهای دریای هامون بر خاسته و سوار بر اسب سپیدش جهان را از پلیدیها برهاند، میبینیم که دریای هامون هم مدتهاست که خشگ شده و از نطفه هوشیدرهم هیهات که اثری باقی‌ نمانده.

 

پس این آقایان و بانوان که آنقدر مشتاق زنده کردن و بیرون کشیدن غرور ملی‌ ایرانی‌ از زیر خاکستر خفقان آورهزار و سیصد سال فرهنگ به خیال خود عربی‌ و اسلام به استنباط خود تحمیلی میباشند، کجا و کدام دوره از فرهنگ یا تمدن ایران را برای این رستاخیز در نظر دارند؟

 

آیا بهترست کلیه آثار علمی‌ و ادبی‌ این سیزده قرن ایران را، از کتب رازی‌ و سینا، حافظ و خیام و سعدی و جلالدین بلخی، تا سهروردی و غیره و غیره، آنچه عربیست یا نشانی‌ از عربی‌ دارد بدور بریزیم و به الفبای ساسانی آرامی هزار و پانصد سال پیش و دانش آن دوران اکتفا کنیم؟

 

چرا یکباره بجای استفاده از مظاهر تمدن غیر ایرانی غربی مانند اتومبیل و هوا پیما، با اسب و شترو ارابه سفر نکنیم که به این ترتیب هویت ایرنیمان حفظ شود؟

 

اشتباه اساسی‌ در این نوع طرز فکر اینست که اسلام و اقتباس و آمیخته شدن لغات عربی‌ در زبان فارسی را در ایجاد شرایط نا هنجار کنونی کشور، از رکود اقتصادی و فشار های اجتماعی تا تیرگی روابط خارجی‌، مقصر بدانیم.

 

اسلامی که در ایران پدید آمد، مانند هر نو آورد دیگری، بتدریج و با جبر زمان و سلایق فرهنگی ایران، بزودی ماهیت ایرانی بخود گرفت و مسیری جدا از ارتودکسی اسلام کشورهای عرب انتخاب کرد. دراسلام شیعه که همان اسلام ایرانیست شواهدی وجود دارد که نشان دهنده نفوذ ایده اولژی مهر پرستان یا میترا ئیان قدیم ایران است. مراسم عزا داری و نوحه خوانی مذهبی و زنده نگاهداشتن خاطرات کربلا و غیره ارتباطی‌ به مسلمان بودن و یا دستورات قرآن نداشته و پدیده ایست که ازفرهنگ خود ایران سرچشمه گرفته است.

 

دوستی اخیرا مطلبی عنوان کرده بود که " عربی‌ از نژاد عرب در بیابانی عرب دیگری از نهاد عرب را بهلاکت رسانید، و حالا پس از قرنها ایرانیان که از نژاد ایرانی‌ هستند به مناسبت آن حادثه هر سال عزا داری میکنند" ، و ادامه داد که " این بما ایرانیان چه ارتباطی‌ دارد؟ "

 

این دوست ظاهرأ با مراسم روز جمعه ای که عیسی مسیح به صلیب کشیده شد و همه ساله در سراسر دنیای مسیحی‌ در کلیساها برگذار میشود مساله ای ندارد. برایش دراینکه یک یهودی آرامی توسط یک جلاد رومی دو هزار سال پیش در انطرف دنیا به هلاکت رسید و چرا اکنون مسیحیون سفید پوست و مو بور و چش آبی اروپا و امریکا این مراسم را گرامی میدارند، اشکالی دیده نمیشود.

 

البته عکس‌العمل منفی‌ نسبت به حوادث و جریاناتی که بروفق مراد انسان نیست امریست کاملا قابل قبول وطبیعی که میتوان، به عنوان مثال، به نمونه های دیگری از آن اشاره کرد:

 

زمانی که ایران با کوشش اعراب به ادامه حکومت بر ایران درگیری های جنگی داشت، برای تمسخر و تحقیر عربها اسامی برخی از قهرمانان عرب را، مانند عنتر، نام نوعی میمون کردند. همینکار را در مورد امپراتوری روم شرقی‌ که به زبان یونانی بوزنتیون نامداشت انجام دادند و کلمه بوزینه نیز شد نام دیگری برای انواع میمونها! برای پائین آوردن ارزش و موقعیت دنیای مسیحیت، کلمه پاپاسی که منظورهمان پاپ باشد عنوان کم ارزش پیدا کرد، و همینطور برای تحقیر علمای اسلامی عرب که با تشیع رابطه خوبی‌ نداشتند، کلمه عربی‌ مفتی یا مفت را به معنی‌ چیزی بی‌ ارزش اختیار نمودند. آواری که پس از یک زلزله خانه ها را ویران وبر سر مردم فرومیریزد نام قبایل ترک و مغول است که چندین بار طی تاریخ به صفحات شمال ایران حمله اوردند و خرابی بسیار بجای گذاردند.

 

بنا بر این جای تعجب نیست که این روزها نا بسامانی اقتصادی ونا هنجاری زندگی‌ اجتماعی بخصوص برای شهروندان متجدد و به اصطلاح سطح بالا، باعث شده که چشمگیرترین سمبل حکومت جمهوری اسلامی ایران که همان اسلامی بودن آنست مورد انتقاد قرار گیرد.

 

آیا اسلامی بودن رژیم ایران اشکالات اصلی‌ کشور را باعث شده و آیا مذهب میتواند اصولا در جهان امروز حکومت مردم پسند برقرار کند یا ارگان اساسی‌ حاکمیت باشد، مسائلی‌ ایست که مبحث جداگانه داشته که قابل تعمق و بررسیست ولی خارج از موضوع این نوشتار می‌باشد. منظورازاین مقاله تشویق ایرانیان، مخصوصا جوانان ایرانی، به مطالعه بیشتر و عمیقتر تاریخ تمدن ایران و همینطورتاریخ تحول اسلام، بخصوص اسلام ایرانی‌ یا شیعه بوده و بس.

 

در پایان، امیدوارم که خوانندگان محترم اشتباهات املایی و دستوری این نوشته را به سخاوت خود بخشیده و معذورم دارند.